خدا داد بزرگی خواهد زد
سر کلماتی که
تو را نارس زائیده اند .
مادر خوبی برای شعرهایت نیستم .
چقدر نطفه
توی زباله های شهر
انداخته ام
مچاله خودم را
روی آسفالت
طی کرده ام !
سرامیک های سرد خیابان
که پشت قباله ی
میدان ونک اند ,
مرا لیسیده اند
و گذاشته اند تمام عابران
از شعرهایم بالا بروند .
اینجا پارک ملت است !
کسی به کلمات فراری ام
دست نمی زند .
حتی کلاغ های هفت شکم زائیده
که روی زمستان چشمهایت
ذغال می شوند
و از زبان کودکی
سر می خورند ,
می خورند ...
خوابهایی را
که به صندلی ها ی ماده دل بسته اند !
- امروز نطفه نارسم
بی آنکه از داد خدا بترسد
روی کارتن های موزی
به دنیا آمد !
چَشم میشی زنی برقه پوش
تلوتلو خوران گوشی تلفن را بر می دارم . پرستار بخش از پشت خط گفت :
- تازه بردنش اتاق عمل و ... ؟
سرم گیج می رود . به دور و برم نگاه می کنم . هنوز حرفهای زن تمام نشده گوشی را می گذارم ، چشمهایم زودتر از خودم لکه های خون را می گیرند و می رسند به اتاق خواب . خانه را برانداز می کنم همه چیز سرجایش است . راهروی کوتاه بین هال و اتاق خواب را با چند گام کوتاه طی می کنم . مواظبم پاهایم را روی لکه های خون نگذارم . مثل روز عروسی که دلم نیامد کفش های سفیدم را روی لکه های خون بگذارم .
درب اتاق خواب باز است . گوشه تخت می نشینم . روی میز توالت عکس های زنی برقه پوش با چشمهایی میشی پخش شده است . هفت ماه است این چشم ها سوژه عکس های اوست همان روزی که توی پنج شنبه بازار گم شدم و سهیل داشت از زن های دست فروش عکس می گرفت .
روبروی آینه قدی می ایستم . سهیل را پشت سرم حس می کنم . با شانه های پهن و گرمش بازوهایم را بغل می کند . دستم را روی بناگوشم می کشم . موهای آشفته ام را با دستش کنار می زند . او عاشق هایلات نقره ای موهایم شده است . چقدر شبیه هم شده ایم . به من نگاه می کند و من به عکسهای آن دختر چشم میشی .
چشمم ابروهای کمانی اش را دنبال می کند ، می رسد به جاسیگاری ، به سهیل که مثل همیشه پشت آن میز رو به پنجره می نشیند و ساعت ها به عکس هایش نگاه می کند به چشم های آن زن برقه پوش، به بساطش به گرمایی که دورش را گرفته . مثل خودش که توی دود غلیط سیگار ستاره سهیل شده است .
سرم را خم می کنم . زن با چادری نازک گوشه ای از بازار نشسته و دارد سیگار می فروشد ! سهیل را می بینم که به جای نگاه کردن به جعبه های سیگار دارد او را برانداز می کند .
بوی سیگارهایی که با آب دهانش خاموش شده حالم را بهم می زند . دلم به هم می ریزد . سرم را بلند می کنم . توی آینه زنی را می بینم که روی تخت خوابمان دراز کشیده و صورتش را با برقه ای سرخ پوشانده است .
دستانم می لرزند . دست سهیل را می گیرم . او را با خود می برم . گرما دور سرم می گردد . خیس شرجی شده ام .
تنم داغ شده است . سهیل را کنار می زنم . اما دست بردار نیست . تن برهنه اش را دنبالم می کشد . دستم را می گیرد . چند وقتی است او را از خود پس زده ام . حوصله اش را ندارم .
مدتهاست فکر می کند من نمی فهمم . اما من چشم های سهیل را بارها و بارها وقتی به چشم های میشی آن زن نگاه می کرد دیده ام . وقتی آن عکس جایزه اول جشنواره را گرفت و من حاضر نشدم حتی شاسی عکسش را توی دست بگیرم . همان روز بود که سهیل توی گرگ و میش چشم هایش گم شد . مثل همان روز که در شرجی بازار بین زن ها ...
- خانومی کجا رفته بودی ! الان کارم تموم میشه !
بغض می کنم و در فلش های پی در پی دوربینش گم می شوم . هنوز زن های دست فروش دور تا دور بازار نشسته اند و سهیل را دوره کرده اند ! دلم هری می ریزد .
عکس های پخش شده روی میز توالت را کنار می زنم . توی آینه هیچ زنی نیست . تنها نشسته ام و به خودم فکر می کنم . به خطوط کج و مأوج صورتی که پیشتر ها شکل دیگری داشت ، نه اصلا این خط ها نبود . حالا باید هر روز کرم پودر بزنم شاید ...
کشوی میز عسلی را می کشم . قوطی حلقه فیلم های ظاهر نشده را کنار قوطی قرص هایم چیده ام . سهیل قرص هایم را توی یکی از همین قوطی های فیلم گذاشته تا نفهمم کدام قرص را چرا و برای چه می خورم .
انقدر سرم درد می کند که نمی دانم چند قوطی سفید را باز کرده ام و کدامیک قوطی قرص هایم است .
قرص سرخ را بر نمی دارم ، می خواهم همه چیز سفید باشد مثل شال سفیدی که سهیل برایم خرید تا نفهمم چرا پنج شنبه ها خانه نمی ماند و چرا هر وقت خانه می ماند می خواهد برود پنج شنبه بازار !
تلخی قرص ها را توی گلویم حس می کنم . یاد بوسه تلخ سهیل می افتم وقتی دهانش بوی تند سیگار می داد .
مثل فردای آن روز که به بهانه اتود زدن ، از شرکت مرخصی گرفتم ، شال سفید را روی سر گذاشتم و ساعتها توی بازار دنبال بوی همان سیگار گشتم ، دنبال زنی با چشم های میشی با برقه ای سرخ !
حالم بد می شود . بازار دور سرم می چرخد . زنها همه شبیه هم هستند ، شبیه هم می پوشند . شبیه هم حرف می زنند ، اما هیچ یک از زن های سیگار فروش ، چشم های میشی با برقه ای سرخ ندارد ! روزها نه ، هفته ها نه ، ماه هاست تمام پنج شنبه ها توی بازار می گردم و به جای اسکیِس تازه ای برای بناهای سنتی طرح زن های بازاری را می کشم ! اتودهای یکنواختی از برقه زنان دست فروش !
از خودم از توی آینه بیرون می آیم . به روتختی خونی نگاه می کنم . چندشم می شود ، دراز می کشم . سهیل دستهایش را روی بدنم می کشد . توان پس زدنش را ندارم ، هیج حرکتی نمی کنم .
انگشت سبابه اش را روی لبم می گذارد . اندازه انگشتش رُژ لبم پاک می شود و زبان سرخم خاموش ! یاد سرخی برقه زنِ چشم میشی می افتم . با پشت دست لبم را پاک می کنم . چشم هایم دنبال چشم های آن زن است و چشم های سهیل دنبال من ! سهیل مرا بو می کشد ، من رد آن زن را توی لباس ها و اندامش !
از تنهایی که دچارش شده ام می ترسم . گریه می کنم اما سهیل نمی فهمد . این روزها عکس هایش بوی خوبی نمی دهد . درآنها همه چیز هست جز من ... درست از وقتی که توی بازار بین آن همه زن دست فروش گم شدم دیگر او و دوربینش ، عکس هایش را دوست ندارم . وقتی توی ماشین چندبار از زن های بازار گفت و هر بار تکرار کرد :
- یاد گذشته افتادم رعنا !
نفس های تند سهیل دارند حالم را بهم می زند . خودم را کنار می کشم او هنوز دنبال من است . چشم های زن برقه پوش تمام خوشی هایمان را تلخ کرده است . انگار گوشه گوشه اتاق خوابمان ایستاده و دارد تماشایمان می کند . گیج می شوم و او می خندد . مرا می بوسد و می رود . اصلا هیچ می شوم .
دستم درد می کند . می لرزد . انگار خرده شیشه ها را توی دستم ریخته باشند دائم ذُق ذُق می کند. سرم را توی دستهایم می گیرم . سهیل را که بی نفس روی تخت افتاده نگاه می کنم . لیوان توی دست من خرد شده است . قطره های ریز و درشت خون از لبه روتختی روی پارکت های اتاق می ریزد . بوی خون حالم را بد می کند .
دوباره یاد برقه زن چشم میشی می افتم . گوشی تلفن را بر می دارم . فقط می خواهم او را ببرند . زن را ببرند !
-
از تخت بلند می شوم . دیگر عکس های آن زن روی میز توالت نیست . دستهایم خونی نیست . سهیل نیست . لباسهایم را می پوشم . شال سفید را روی سر می گذارم و تمام مسیر خانه تا بیمارستان به تنها چیزی که فکر نمی کنم خودم است . گیج و گنگ شده ام . از پشت شیشه اتاق ، سهیل را می بینم با نفس هایی آرام با سری باندپیچی شده . دلم برایش می سوزد دلم برای خودم هم می سوزد . برای فکرهایی که ... .
به دیوار تکیه می دهم لیز می خورم و روی زمین می نشینم . سرم درد می کند . در سالن بخش باز می شود صدای پای کسی را می شنوم . زنی با برقه ای سرخ رنگ از کنارم رد می شود .
نمی شود از گذشته نگفت ، نمی شود از حال پرسید ، نمی شود از آینده دلگیر نشد . من همه این زمان های از هم گریخته و از هم رمیده را بارها و بارها در کنار هم قرار داده ام و از برهه ای که در آن تاول خورده ام سراغ حادثه ای را گرفته ام که دیگر جزئی از بودن من شده است . من شاید نتوانم مثل تو باشم اما همین قدر می دانم که هستم و باید باشم تا وقتی که نیرو و توانی برای بودن هست . روزهای تنهایی من روزهای سختی بود روزهایی پر از کابوس و دلتنگی پر از حسرت حتی حسرت یک شکلات کوچک .
خدا داد بزرگی خواهد زد
سر کلماتی که تو را نارس زائیده اند .
مادر خوبی برای شعرهایت نیستم .
چقدر نطفه
توی زباله های شهر انداخته ام
مچاله خودم را
روی آسفالت
طی کرده ام !
سرامیک های سرد خیابان
که پشت قباله ی
میدان ونک اند ,
مرا لیسیده اند
و گذاشته اند تمام عابران از شعرهایم بالا بروند .
اینجا پارک ملت است !
کسی به کلمات فراری ام دست نمی زند .
حتی کلاغ های
هفت شکم زائیده
که روی زمستان چشمهایت
ذغال می شوند
و از زبان کودکی سر می خورند ,
می خورند ...
خوابهایی را
که به صندلی ها ی ماده دل بسته اند !
- امروز نطفه نارسم
بی آنکه از داد خدا بترسد
روی کارتن های موزی
به دنیا آمد !سرم درد می کند . دارم دور آسمان می چرخم . انقدر گیج می زنم گیج می شوم . می خورم به خودم که نمی دانم دور اول آسمانم یا آخر ... اصلا پرنده بودن کار آسانی نیست . توی آسمان هیچ جاده مشخصی نیست نه عابر پیاده می بینی نه چراغ قرمز ! حالا فکر می کنم می بینم چراغ قرمزهای زمین که همیشه بد نیستند . توی آسمان که هستی فقط باید بروی حتی اگر خسته هم بشوی فقط می توانی چند بار بال بال بزنی و دوباره بچرخی و بروی و برسی حالا به کجایش را نمی دانم . اما روی زمین که هستی یا به دیوار می خوری یا تو را به دیوار می زنند یا لیز می خوری یا می ایستی . دور می زنی ، بر می گردی ، پا می کوبی اما توی آسمان از این خبرها نیست . فقط باید بروی بال بزنی و بروی . سرم درد می کند . گیج شده ام از اینکه مجبورم برای پیدا کردن راهم به زمین نیم نگاهی بکنم . دور آسمان که می چرخی حال خوشت این است که دست هیچ کسی به تو نمی رسد . حتی اگر خطا پرواز کنی زیر پرهایت چیزی قایم کنی هیچ کسی تو را وارسی نمی کند . اما روی زمین نمی شود پرنده بود ! پرنده ها روی زمین خط قرمز دارند ! سرم درد می کند دوباره به آسمان نگاه می کنم حال خوبی دارم ...
با چشمهای تو حرف میزنم با نگاهی که پشت مهربانی همیشه خاموشش خود را پنهان کرده ای ... چقدر حرف نگفته با تو دارم و انگار که هرگز از گفتنشان آرام نمی شوم دنبال تو می گردم . تمام وجودم سرشار از مهر به توست و قلبی که در ناتوانی همیشه اش همیشه تو را طلب کرده است ... کاش اینجا بودی .. کاش به اندازه این چشمها به چشمهایم نزدیک بودی تا به ناتمامی خودم اشک نریزم و افسوس از دست رفته ها آزارم ندهد .
راستی راستی داری می ری، راستی راستی تو رو بردن
تو رو توی آسمونا ، با ستاره ها شمردن
داری میری تک و تنها ، نه دوتا همسفرم هس
پر شدی پر از پریدن ، حالا باید بکشم دس
دست روی تموم دنیا ، که تمومش پر درده
درد یخ زدن تو گرما ، میبینی تنم چه سرده ؟
رفتی با امید دیدار ، با یه خاطره یه باور
حتی دستاتو گرفتم ، یادته اون روز آخر
من فقط یه خنده دیدم ، دو تا چشم آسمونی
یادته قول دادی حتما ، میای و پیشم میمونی
حالا رو تموم این شهر ، پاشیدن عطر تنت رو
تا بودی کسی نفهمید ، معنی ندیدنت رو
راستی راستی تو رو بردن ، راستی راستی داری میری
قول بده یادت بمونه ، اونجا دستامو بگیری ..